+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 22:41 توسط محسن
|
روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت هر کسی غصه ی اینکه چه می کرد نداشت
چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید خودمانیم زمین اینهمه نامرد نداشت.......
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 23:6 توسط محسن
|
هراسم نیست از عشق و دلم از عشق بیزار است
در این متروکه ی دنیا که یاری نیست
نشانی از کسی و از دیاری نیست
به عشقی جز خداوند اعتباری نیست...
نظر فراموش نشه عزیز
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 14:23 توسط محسن
|
صبر کن عشق زمین گیر شود - بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود – بعد برو
ای پرنده به کجا؟!قدر دگرصبر بکن
آسمان پای پرت پیر شود – بعد برو
باش با دست خود آیینه را پاک بکن
نکند آیینه دلگیر شود – بعد برو
یک نفر حسرت لبخند تو را می بارد
خنده کن عشق نمک گیر شود – بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد
باش خواب تو تعبیر شود – بعد برو
منتظر نظرات زیبایتان هستیم
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 14:23 توسط محسن
|
دل نوشته ها
....... در زمانی که وفا قصه ی برف به تابستان است به چه کس باید گفت با تو انسانم و خوشبخت ترین .......
..من از روییدن خار روی دیوار دانستم..که ناکس کس نمی گردد از این بالا نشینی ها ................
...ای کاش حلاج ارزو هایم را بر دار نمی کشیدند .....................
......
شبی پرسیدمش بابیقراری به غیر ازمن کسی رادوست داری؟
دوچشمش ازخجالت برهم افتاد میان گریه خویش گفت آری.........
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 14:23 توسط محسن
|
.سلام
سلامی به سلامتی خیار نه به خاطر (خ)اش بلکه بخاطر (یارش).
سلامی به سلامتی شلغم نه بخاطر (شل) اشبلکه بخاطر (غم)اش
سلای به سلامتی هر چی نامرده که اگه نباشن مردا شناخته نمیشن
سلای به سلامتی کلاغ نه بخاطر سیاهیش بلکه بخاطر یکرنگی اش
سلامی به سلامتی گاو که نگفت من گفت ما.
سلامی به سلامتی دیوار که هر مرد و نامردی بهش تکیه می کنه
. سلامی به سلامتی مورچه که تا حالا هیچکس اشکشو ندیده
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 14:23 توسط محسن
|
مهربانی
بیا نیلوفر گلخانه باشیم بیا خواب خوش ریحانه باشیم
بیا در کوچه های اشنایی برای هر غریبی خانه باشیم
سپیداری اگر در خواب دیدیم بیا گلهای خوابش را نچینیم
بیا از قطره های پاک شبنم شراب مهربانی را بگیریم
بیا از شاپرک ها درس گیریم برای عشق و یکرنگی بمیریم
و چون شمعی برای هم بسوزیم و لیکن دل زیکدیگر نگیریم
بیا خالی ز چرک کینه باشیم بیا مصداق یک ایینه باشیم
بیا در سوز سرمای زمستان به گرمی دلی در سینه باشیم
بیا عصاره مهتاب باشیم زلال و پاک همچون اب باشیم
برای کاشتن بذر محبت هزاران سینه را ارباب باشیم
شاعر:ف.ج.۱۳۷۶
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 13:50 توسط محسن
|
بس شنیدم داستان بی کسی
بس شنیدم قصه ی دلواپسی
قصه ی عشق از زبان هر کسی
گفته اند از نی حکایت ها بسی
حال بشنو از من این افسانه را
شرح حال این دل دیوانه را
چشم هایش بویی از نیرنگ داشت
گویی از با من نشستن ننگ داشت
با دلم انگار قصد جنگ داشت
دل دریغا سینه ای از سنگ داشت
عاشقم من قصد هیچ انکار نیست
لیک با عاشق نشستن عار نیست
کار او آتش زدن من سوختن
در دل شب چشم بر در دوختن
من خریدن ناز و او نفروختن
باز آتش بر دلم افروختن
سوختن در عشق را از بر شدیم
آتشی بودیم و خاکستر شدیم
از غم این عشق مردن باک نیست
خون دل هر لحظه خوردن باک نیست
آه می ترسم شبی رسوا شوم
بدتر از رسواییم تنها شوم
وای از این صیو آه از آن کمند
پیش رویم خنده پشتم پوزخند
بر چنین نامهربای دل مبند
دوستان گفتند و دل نشنید پند
پیش از این پند پنهان دوستان
حال هم زخم زبان دوستان
خانه ای ویران تر از ویرانه ام
من حقیقت نیستم افسانه ام
گر چه سوزد پر ولی پروانه ام
فاش می گویم که من دیوانه ام
تا به کی باید چنین دیوانگی
پیلگی بهتر از پروانگی
گفتمش آرام جانی گفت: نه
گفتمش شیرین زبانی گفت: نه
می شود یک شب بمانی گفت: نه
گفتمش نا مهربانی گفت : نه
دل شبی دور از خیالش سر نکرد
گفتمش با افسوس او باور نکرد
چشم بر هم می زند من نیستم
می گشاید چشم من، من نیستم
خود نمی دانم خدایا کیستم
یک نفر با من بگوید چیستم
بس کشیدم آه از دل برونش
آه اگر آهم بگیرد دامنش
با تمام بی کسی ها ساختم
دل سپردم سر به زیر انداختم
این قماری بود و من نشناختم
وای بر من ساده بودم باختم
دل سپردن دست او دیوانگی ست
آه غیر از من کسی دیوانه نیست
گریه کردن تا سحر کار من است
شاهد من چشم بیمار من است
فکر می کردم که او یار من است نه
فقط در فکر آزار من است
نیتش از عشق تنها خواهش است
«دوستت دارم» دروغی فاحش است
یک شب آمد زیر و رویم کرد ورفت
پای بند جستجویم کرد و رفت
این دل دیوانه آخر جای کیست
آن که مجنونش منم لیلای کیست
مذهب او هر چه بادا باد بود
خوش به حالش که اینچنین آزاد بود
بی نیاز از مستی می شاد بود
چشم هایش مست مادر زاد بود
یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت
بیست سالم بود پیرم کرد و رفت
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 19:27 توسط محسن
|
وصیت نامه کوروش کبیر
که من از این دنیا می روم 25 کشور جزو امپراتوری ایران است و در تمام این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان در آن کشورها دارای احترام هستند و مردم کشورها نیز در ایران دارای احترام می باشند.
جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این کشورها بکوشد راه نگهداری این کشور ها این است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنها را محترم بشمارد.
اکنون که من از این دنیا می روم تو 12 کرور دریک زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می باشد زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست . البته به خاطر داشته باش که تو باید به این ذخیره بیفزائی نه اینکه از آن بکاهی من نمی گویم که در مواقع ضروری از ان برداشت نکن زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که در هنگام ضرورت از آن برداشت شود اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان مادرت آتوسا بر من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن.
ده سال است که من مشغول ساخت انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبارها را که با سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه است در مصر آموختم چون انبارها پیوسته تخلیه میشود حشرات در آن بوجود نمی آیند و غله در این چند سال می ماند بدون اینکه فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه دهی تا اینکه همواره آذوقه دو یا سه سال کشور در انبارها موجود باشد هر ساله بعد از اینکه غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین کسر خواربار استفاده کن و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو هرگز برای آذوقه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشکسالی شود .
هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی بگماری و آن به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری که رعایت دوستی بنمایی .
کانالی که من میخواستم بین شط نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد و تو باید کانال را به اتمام برسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .
کنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینکه در این قلمرو ایران نظم و امنیت برقرار کند ولی فرصت نکردم سپاهی به یونان بفرستم و تو باید این کار را انجام بدهی. با یک ارتش نیرومند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .
توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده چون هر دوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغگو را از خود دور نما.
هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن و برای اینکه عمال دیوان به مردم مسلط نشوند برای مالیات قانونی وضع کردم که تماس عمال دیوان را با مردم خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت.
افسران و سربازان ارتش را راضی نگهدار و با انها بدرفتاری نکن اگر با انها بد رفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدنشان باشد و تلافی آنها این طور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینکه وسیله شکست خوردن تو را فراهم نمایند .
امر اموزش را که من شروع کرده ام ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا اینکه فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر قدر که فهم و عقل انها زیادتر شود تو با اطمینان بیشتری می توانی سلطنت کنی.
همواره حامی کیش یزدان پرستی باش اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته به خاطر داشته باش که هرکس باید آزاد باشد که از هر کیش که میل دارد پیروی کند .
بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که خود فراهم کرده ام بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار. اما قبرم را مسدود نکن تا هر زمان که می توانی وارد قبر من بشوی و تابوت سنگی مرا ببینی و بفهمی من که پدر تو و پادشاهی مقتدر بودم و بر 25 کشور سلطنت می کردم.
آنجا مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد خواه پادشاه 25 کشور باشد یا یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نمی ماند.اگر هر زمان که فرصتی بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت را ببینی غرور و خودخواهی بر تو غلبه خواهد کرد و وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی بگوکه قبر مرا مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز بگذارد تا اینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند.
زنهار زنهار هرگز هم مدعی و هم قاضی مشو اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بیطرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار بدهد و رای صادر بنماید.زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد.
هرگز از آباد کردن دست بر ندار زیرا اگر دست از آباد کردن برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت زیرا قاعده این است که وقتی کشور آباد نمی شود به طرف ویرانی میرود .
در آباد کردن حفر قنات و احداث جاده و شهر سازی را در درجه اول اهمیت قرار بده.
عفو و سخاوت را فراموش نکن و بدان که بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت. ولی عفو فقط موقعی باید بکار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو خطا را عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .
پیش از این نمی گویم و این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در این جا حاضر هستند کردم تا اینکه بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس میکنم مرگم نزدیک شده است .
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 19:25 توسط محسن
|
..............................................مرحوم سید حسن حسینی.................................................
نگاه دلربای تو شبی امد پناهم شد و با دل گفتنم از تو دوای درد و اهم شد
تو با من بودی و هرگز نفهمیدم که شیدایی تو رفتی و شدم تنها و بی عشقی گناهم شد
چه رازو رمزها گفتم شبی با قلب پاک تو در ان شب ها نگاهت بود و همراز نگاهم شد
تو رفتی و مگر جز تو پناه من که بود ان شب و بعد از کوچ غمگینت فقط اشکم پناهم شد
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 19:25 توسط محسن
|